ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱  

سلام ممنون از همه ی دوستانی که سرزدن

*

موهاش را دوباره کمی تند شانه کرد

قدری نگاه کرد و کسی را بهانه کرد

یک شمع چند شاخه ی گل روی میز چید

با آن فضای خانه ی خود شاعرانه کرد

دستی به رنگ و روی خودش هم کشید،بعد

خندید.مثل اینکه درختی جوانه کرد 

لب هاش را به هم زد و حتی بلند خواند

یک رقص عاشقانه که با آن ترانه کرد ـــــ

آمد نشست پشت همان میز «ها» تورا

حتی درآن نگاه به ساعت بهانه کرد

با مـوج اضــطراب ندیدن ،‌ نیامدن

از پنجره نگاه ، به بیرون خـانه کرد

مثل تمـام مـردم این شـهر از دلش

آهی کشید و هی گله از این زمانه کرد

نزدیک صبح بود و  کسی از نگاش ریخت

یک جور فکرهای بد و بچگانه کرد

*

او فوت کرد شمع و جنونش شروع شد


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦  

اینو تقدیم میکنم به ..... ؟

 

انگار من  غریبه شدم  بد  شدم عزیز

در امتحان عاشقی ات رد شدم عزیز؟

هی  موج  می زدم  وسط  پلکهایتان

یعنی درست آنچه که باید شدم عزیز

در یا شدم،تو ماه شدی عاشقانه تر

هرشب چقدرسمت شما مدشدم عزیز

دوری ، عذاب ، درد ، تحمل ، نیامدن

من از تمام مرحله ها رد شدم  عزیز

این حقم است مال خودم باشی و خودم

وقتی به اصل عشق مقید شدم عزیز

عشقم شدست ورد زبان ها بیا،ببین

شاعر شدم چقدر  زبانزد  شدم  عزیز

فرقی نکرده ام که،همانم خدا وکیل

حالا چرا به چشم شما بد شدم عزیز ؟!!!!

 


کلمات کلیدی:
وارث جنون
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩  

از عشق تو همیشه جنون ارث می برم

بعد از تو  باید از  همه ی  شهر  بگذرم

فرقی نمی کند که کجا  میروم  چطور

وقتی که  آب  می گذرد باز  از سرم

در این اتاق ساکت و پر ،  از نبودنت

تا  کی فقط  دروغ بگویم که بهترم

این شعرها بدون تو اصلا قشنگ نیست

باید  تو  را میان غزل ها  بیاورم

وقتی نگام می کنی از قاب ، بی قرار

وقتی که سخت می شود این روز باورم-

آرام  و  سرد  پنجره  را باز  می کنم

باید  هوای تازه  به  شعرم  بیاورم

تا  آمدم فضای غزل را  عوض  کنم

افتاد  شعر  توی  حیاطی  برابرم

شاید که موشکی بشود دست بچه ها

شاید  دوباره اوج بگیرد به  سمت  ما

آن روز ها ی خوب و صمیمی که رفته است

حالا درست مرز جنون بیست هفته است

دارم سقوط می کنم از چشم خود ولی

من کاغذ  جدا شده  از  دست  دفترم

 

یک روز پشت دلهره ی  خیس  پنجره

از دست های کوچک یک بچه می پرم


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤  

من هستم و دل ، شادی و غوغا ، باران

کی می رسی از راه به اینجا بــــــــاران

فـــــردا همه ی شهر تـــــو را می بینند

اخبار خودش گفت که فردا بـــــــاران ...


کلمات کلیدی: