از عشق تو همیشه جنون ارث می برم
بعد از تو باید از همه ی شهر بگذرم
فرقی نمی کند که کجا میروم چطور
وقتی که آب می گذرد باز از سرم
در این اتاق ساکت و پر ، از نبودنت
تا کی فقط دروغ بگویم که بهترم
این شعرها بدون تو اصلا قشنگ نیست
باید تو را میان غزل ها بیاورم
وقتی نگام می کنی از قاب ، بی قرار
وقتی که سخت می شود این روز باورم-
آرام و سرد پنجره را باز می کنم
باید هوای تازه به شعرم بیاورم
تا آمدم فضای غزل را عوض کنم
افتاد شعر توی حیاطی برابرم
شاید که موشکی بشود دست بچه ها
شاید دوباره اوج بگیرد به سمت ما
آن روز ها ی خوب و صمیمی که رفته است
حالا درست مرز جنون بیست هفته است
دارم سقوط می کنم از چشم خود ولی
من کاغذ جدا شده از دست دفترم
یک روز پشت دلهره ی خیس پنجره
از دست های کوچک یک بچه می پرم